تبليغاتX
مـــحــرم تـریــن مـرهــم

مـــحــرم تـریــن مـرهــم

حرفای صمیمی و دوستانه

حرفای صمیمی و دوستانه
این مطلب صرفا برای رفع بلاتکلیفی دوستان و صرفه جویی در وقت گرانبهای افراد نوشته شده است.
سلام.یه مدتی در خدمت بعضی از دوستان بودیم که عرض ادب میکردیم و جویای حالشون بودیم و دعاگو بودیم.
یک فضای مجازی صمیمی و زیبا ایجاد شده بود که از با هم بودن لذت می بردیم.همتون برام دوست داشتنی بودید و هستید.
هرواقعه ای یک دورانی داره.واقعه ی با هم بودن ما هم مختصر شد اما مفید بود.حداقل فایده اش این بود که به همدیگه سلام می کردیم و سلام هم سلامتی میاره!
دوستای عزیزم،چه اونایی که خیلی زیاد اینجا اومدن،چه اونایی که برای اولین بار دارن این وبلاگ رو می بینن،میخواستم بگم که دوستون دارم...
این وبلاگ و هیچکدوم از سایر وبلاگ ها دیگه هیچوقت به روز رسانی نمیشه.دلیل حذف نکردن وبلاگ،اینه که شاید کسی باشه که بخواد استفاده کنه،شاید کسی باشه که این وبلاگ به دلش بشینه،موندنش بهتر از هیچیه.این رو گفتم تا اون کسانی که هرچند وقت یکبار،برای دیدن مطلب جدید به این وبلاگ میان،دیگه وقت خودشونو تلف نکنن.
یه چند کلمه حرف بزنم و بعد اجازه ی مرخصی...
وقت خیلی ارزشمنده،میگن وقت طلاست،اما به نظر من وقت با ارزشتر از طلا هست.طلا رو با پول میشه خرید اما وقت رو هرگز.و آدم وقتی به یک سنی رسید متوجه میشه که گذشته اش رو چه بد به آینده تبدیل کرده.میتونسته جور دیگری عمل کنه که بیشترین سود رو ببره،اما عمرش بیهوده سپری شده.فکر نکنید من هفتاد سالمه ها،من هنوز اول راهم،نوزده سالمه،اما میتونم لمس کنم این حس بد رو.یه حسی که با حسرت همراه هست.ارزش وقت رو بدونید.
به گفته ی حضرت علی(ع):از دست دادن فرصت،غم و اندوه است.
اگه دانش آموز هستید،این رو یک دانشجو بهتون میگه که:شبتون رو روز کنید،وقت رو از دست ندید،اگر "دانشگاه سراسری شهر خودتون" قبول بشید،آنقدر لذت خواهید برد که اون علاقه ی به رشتتون،به عشق تبدیل خواهد شد.(که در این زمینه،اگر خواستید میتونم کمکتون بکنم-هر سوالی در مورد انتخاب رشته داشتید در خدمتم)و اینکه مهم این نیست که پزشکی یا برق قبول شوید،مهم این است که بهترین عملکرد را در رشته ای که قبول شدید داشته باشید.ضامن خوشبختی شما،تلاش و پشتکار شماست.
اگر دانشجو هستید،بدونید که یک استاد و یک فرصت رو تا ابد در اختیار ندارید،استفاده کنید قبل از اینکه از دست بدید.
و یه مطلب دیگه اینکه:برای حال و روز خودتون گریه کنید،دیگران براتون نون و آب نمیشن.امیدوار به ارث پدر و پول دیگران و وفای دوست دختر یا دوست پسر و .... نباشید.هیچ وقت خودتون رو نبازید.همیشه مقتدر و با صلابت باشید،سر خم نکنید،به قول دکتر شریعتی،زیر بار زور نرفتن دین من است.همیشه اعتدال رو رعایت کنید.اگر میخواهید در زندگی بی ایراد باشید ،قرآن + عترت را فراموش نکنید.سیره ی ائمه را بخوانید تا مثل آنها عمل کنید و محبوب ترین باشید.یک مثال بارز از اعتدال:حضرت علی(ع) در راه خدا،کفار را می کشد و در راه خدا جهاد میکند.در عین حال،برای بچه ی یتیمی سواری میدهد و با او بازی میکند.
چرب زبان بودن یکی از راه های پیشرفت است.به هیچکس دل نبندید،این را در نظر بگیرید که هر دل بستن،یک دل کندن دارد،و در دوستی و دشمنی اعتدال را رعایت کنید،چون شاید روزی دشمنتان،دوستتان شود و دوستتان،دشمنتان.
ایرادات دوستتون رو به روی خودش بگید،و وقتی دیدید یک شخصی کار مثبت و خوبی میکند،تشویقش کنید،اگر تشویق نکنید،شاید او از کارش دلسرد شود و احساس کند کارش بی نتیجه است.
تشویق کنید تا راهش را ادامه دهد.هرچیزی که به ذهنتون رسید و احساس کردید جالبه،فوری آنرا بنویسید و درباره ی آن فکر کنید،اگر ننویسید دیگر آن دوباره به ذهن شما نخواهد آمد و یک فکر مرده بوده است.
با عوام الناس،تخصصی صحبت نکنید چون یا دیوانه می شوید یا دلسرد و نا امید.
خوب حرف زدن به اندازه ی حرفای خوب زدن،اهمیت ندارد.سعی کنید حرفای خوبی بزنید به جای اینکه خوب حرف بزنید اما حرفای خوبی نزنید!
مغرور نباشید،اما خود را هم هرگز کوچک نکنید.بترسید از روزی که دور و برتان شلوغ باشد و یک شخص تنها که روی به شما آورده را برانید،در اینصورت روزی خواهد رسید که شما تنها خواهید شد و هیچکس مرهم تنهایی هایتان نخواهد شد.
جنس مخالفتان:با انسان های زیبا،بعید میدونم بتونید طعم خوشبختی واقعی رو بچشید و به اون خواسته و هدفتون برسید.
اما فکر میکنم با انسان هایی با قیافه ی معمولی و کمتر از معمولی،خوشبخت خواهید شد.
با انسان های چاق و تپل هم همیشه لبتان خندان خواهد بود و خواهید  خندید.
هیچوقت به خدا زور نگید،وقتی میخواهید چیزی رو از خدا بخواهید،اجبار نکنید،قَسَمش ندید.همیشه بگید خدایا اگر "صلاحم بود" بهم بده فلان چیز رو.حتی وقتی طالب سلامتی هستید،بگید اگر صلاحم بود سلامتم کن.چون ممکنه شما خدا رو قسم بدید و اون هم خواستتون رو اجابت کنه ولی بعدا انقدر از اون خواستتون پشیمون بشید که حد و اندازه ندارد.ما هیچکدوم حقایق رو نمی بینیم،پس بهتره به خدا واگذار کنیم تا اون بچرخونه.زیرا که اون صلاح ما رو میدونه و مهربان است.
و در آخر:اون کسانی که احیانا دلشون برای اینجانب تنگ شد،فقط در این وبلاگ زیر میتونن منو پیدا کنن.
برای همه ی شما آرزوی سلامتی و سعادت و موفقیت و نشاط و امید دارم.یا علی مدد.خدانگهدار.
www.emc2.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 16:14  توسط مهدی  | 

تلخون

امروزه برای مردم این مهم نیست که هویت و شخصیت و ذاتت چیست!

پسوندها و پیشوند هایت مهم اند نه خودت!

"دکتر" فرصت طلب باش اما طبیب دانا و دلسوز مباش

"مهندس" پولدار و خوشتیپ باش اما کاربلدِ منصف مباش

پولدارِ بی سواد باش،اما با سوادِ بی پول مباش

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 17:15  توسط مهدی  | 

آمار عجیب زندگی ما


سلام.اینارو نشستم در آوردم.قشنگ دقت کنین ببینید چه جالبه!

اینا تقریبیه ولی به واقعیت خیلی نزدیکه.

و این مورد برای کسی هستش که فرد بسیار زرنگ و در خون و نماز خون بوده و فوق لیسانس گرفته و شغل اداری داشته.

خب؟از سن 15 سالگی تا 65 سالگی،فرضا 50 سال عمر کرده،در این 50 سال ببینید چکار کرده و عمرش چجوری گذشته!!

از این 50 سال،

1.5 سال درس و مطالعه

1 سال دانشگاه

0.5 سال مدرسه

3 سال خوردن غذا

1 سال نماز

17 سال خواب!!

3.5 سال تلویزیون و ....

2.5 سال کامپیوتر و ...

12 سال وقت تلف شده و بیهوده!!!

2 سال گردش و مسافرت و تفریح و ....

6 سال کار

(اینایی که نوشتم به صورت 24 ساعته هستش،یعنی مثلا وقتی نوشتم 17 سال خواب،یعنی 17 سال به طور مستمر و مداوم و "شبانه روزی" خوابیده)

خیلی برام عجیب بود این ارقام وقتی به دستش آوردم.

دقت کردین؟جمعا 30 سال از عمر 50 ساله،یا تلف شده یا خواب بود و فقط 20 سالش بقیه موارد بوده.....

عجیب بود؟اگه خوشتون اومد با درج منبع این پست رو میتونید تکثیر کنید....

مرسیییییییی

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 20:25  توسط مهدی  | 

عشق، شوری در نهاد ما نهاد              جان ما در بوتهٔ سودا نهاد

گفتگویی در زبان ما فکند                  جستجویی در درون ما نهاد

داستان دلبران آغاز کرد                    آرزویی در دل شیدا نهاد

رمزی از اسرار باده کشف کرد            راز مستان جمله بر صحرا نهاد

قصهٔ خوبان به نوعی باز گفت              کاتشی در پیر و در برنا نهاد

از خمستان جرعه‌ای بر خاک ریخت       جنبشی در آدم و حوا نهاد

عقل مجنون در کف لیلی سپرد             جان وامق در لب عذرا نهاد

دم به دم در هر لباسی رخ نمود           لحظه لحظه جای دیگر پا نهاد

چون نبود او را معین خانه‌ای             هر کجا جا دید، رخت آنجا نهاد

بر مثال خویشتن حرفی نوشت            نام آن حرف آدم و حوا نهاد

حسن را بر دیدهٔ خود جلوه داد            منتی بر عاشق شیدا نهاد

هم به چشم خود جمال خود بدید           تهمتی بر چشم نابینا نهاد

یک کرشمه کرد با خود، آنچنانک:       فتنه‌ای در پیر و در برنا نهاد

کام فرهاد و مراد ما همه                  در لب شیرین شکرخا نهاد

بهر آشوب دل سوداییان                    خال فتنه بر رخ زیبا نهاد

وز پی برک و نوای بلبلان                رنگ و بویی در گل رعنا نهاد

تا تماشای وصال خود کند                 نور خود در دیدهٔ بینا نهاد

تا کمال علم او ظاهر شود                 این همه اسرار بر صحرا نهاد

شور و غوغایی برآمد از جهان           حسن او چون دست در یغما نهاد

چون در آن غوغا عراقی را بدید          نام او سر دفتر غوغا نهاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 18:6  توسط مهدی  | 

مرغان پرواز

آنکسی که فرصت برای پرواز دارد،هیچ وقت خود را محبوس در قفس نمی بیند و نمی داند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 20:4  توسط مهدی  | 

خاطرات من با شما

کلا اینجا که میام یه حس عجیبی پیدا میکنم.

یاد گذشته ها

چقد با هم میخندیدیم

عطیه و المیرا و نرگس و آوا و فاطمه و من.یه کوچولو هم یوسف.

چقد زیبا بود.با اینکه کنکور داشتم ولی عاشق اینجا بودم.هر روز اینجا بودیم.وای یادش بخیر.الان دیگه هیچکس نیست.اینجا سوت و کوره.

خلوت.کسی از این حوالی عبور نمیکنه.از بچه ها هم تقریبا خبری ندارم.احتمال میدم سه تا از آجی ها ازدواج کردن......

واااااااااای ایشالا خوشبخت بشن....ما رو عروسی دعوت نکردن.....اشکال نداره منم قهر میکنم دیگه.شوخی کردم.

ولی انصافا خداییش همشونو دوس داشتم و دارم.یه کوچولو با چندتاشون دعوا کردیم یه زمانی.البته با همه که دعوا کردم من.(خنده)

کلا قهر که داشتیم همیشه.ولی انصافا شیرین بود.حتی دعواها.یادمه برای اولین بار با عطیه اشنا شدم.یه اس اون داد و یکی من بعدش کم کم ادرس وب گروهیشو داد و شروع شد....آی دعوا کردم با عطیه....آی آی آی.یادش بخیر.جنگ بودا یعنی.خیلی شدید.وای عطیه خواهرم اگه الان داری اینارو میبینی،خیلی دلم برات تنگ شده ابجی.داره یادم میاد اون زمانها.چه روزایی که اشکتو در اوردم.چه روزایی که اشکمو در اوردی.یادش بخیر

بعدش با المیرا اشنا شدم.البته هفت هشت ماه قبلش با اون اشنا بودم.اشتباهی یه اس زده بود بهم که مریم بیام بریم عروسی؟منم گفتم مریم دیگه کیه.از اون موقع شمارشو داشتم که بعدها پیوند محکم تر شد و اینجا اومد و .....المیرای عزیزم الان فکر کنم داری واسه کنکور میخونی.اگه یه روزی اومدی و اینارو دیدی،بدون که همیشه به یادتم.به یاد همتون.امیدوارم امسال کنکور موفق بشی و ایشالا یه رشته ی خوب قبول شی.ایشالا

بعدش با نرگس آشنا شدم.آخ آخ آخ،یکی از شدیدترین حوادث تاریخ زندگیم.آی جنگیدیم با این نرگس عزیز.انقد پریدیم به سر و کله ی همدیگه.یادته اس هاتو اینجا نوشتم بعد تو قاطی کردی و .....چه وحشتناک....همیشه میگفتی بهم کمتر توجه میکنی نسبت به بقیه...چه بدونم...شاید راست میگفتی....نمیدونم...دوس داشتی من جراح بشم یه زمانی...قربونت برم الهی....جراح نشدم...صنایع غذایی میخونم...یه زمانی شاید دلیل سردردهات من بودم علاوه بر بچه های مهد....خیلی دوستت داشتم و الانم دارم...مثل یه آبجیه بزرگ همیشه کنارم بودی...به همه غرور داشتی ولی به من نه....خیلی خوبی نرگس....امیدوارم لبات همیشه خندون باشه(داخل پرانتز بگم:چند قطره اشک از چشام ریخت الان،نمیدونم اشک چییه،اشک شوق،یا اشک دلتنگی)

از خدا میخوام که سلامت باشی و به خواستت برسی و خدا بهت بده اونچه که به صلاحت هست...خوشبخت بشی ایشالا....عزززززیززززززم

بعدش با فاطمه خانم اشنا شدیم.ایشون هم که حاج خانوم تشریف داشتن....زیاد صمیمی نبودم باهاشون...همینجوری قلمی حرف میزدم...شما هم نمیدونم دارین چیکار میکنین.ولی ارزوی من موفقیت شماهاست.

بعدش هم داداش یوسف،یادمه کامی خراب بود،دو هفته نیومدم،اونموقع داداش یوسف اینجا اومد.بعد که من اومدم،داشت میرفت اتاق عمل.یادتونه؟شیشه رفته بود دستش و از اونجا رفته بود به سمت قلبش....انقد دعا کردیم با بچه ها....خدا رو شکر حالش خوب شد....گرچه بعدها به خاطر دلایلی از من بدش اومد،ولی بازم دوستت دارم داداشم.امیدوارم خوشبخت بشی جنتل من....(بوس)

بعدش هم که آوا خانم خوب.خواهر عزیزم آوا،با تو یه روزگاری گذروندیم ها.چه روزگاری....خوب و خوش و خرم....

انصافا خیلی دوستت داشتم...الانم همینطور...کلا دختر نابی بودی....مثل بقیه...یادته؟میگفتی:مهدی درس بخون بازیگوشی نکن....بیست بیست بیست یادته؟(خنده)....عمه عمه قاقا لیلی.....دندون دردهای من....چهارشنبه سوری یادته؟باهات درد دل کردم...واه واه یه چیزی یادم اومد..نگو نگو...وقتی (----) میومد گریه میکردی...نمیدونم چرا...گریه داشت مگه؟یادش بخیر...خیلی زیبا بود....الانم نمیدونم به هدفت رسیدی یا نه....داری چی میخونی.زیست یا دارو یا چی؟یهویی رفتی دیگه خواهرم...رفتی و با روزگار دست و پنجه نرم کردیم....نمیدونم ازدواج کردی بالاخره یا میخوای درس بخونی...نمیدونم...ولی خدا میدونه که بهترین ها رو برات میخوام.همونطور که تو بهترین ها رو برام میخواستی....

یادش بخیر.همتون خوب بودین.همتون.خوب و با معرفت و عزیز.همیشه به یادتون هستم و به قول حاج اقاها:دعاگوی شما هستیم فرزندانم(خنده)

شاید تو اون زمانها خیلی باهم قهر کردیم...شاید خیلی جنگیدیم...شاید از همدیگه بدمون اومد....ولی الان که دارم خاطرات رو مرور میکنم،چیزی جز زیبایی نمی بینم....واقعا یعنی الان که دارم به گذشته فکر میکنم،می بینم بهترین روزگار رو داشتیم....خوب و خوش و خرم....خیییییییلیییییییی دوستون دارم بچه ها....خییییییلییییی

قررررررربووووووووون همتون.عززززززیززززززززای دلم....دوستون دارم.دوستون دارم(دلتنگی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 21:28  توسط مهدی  | 

برم یا بمونم؟؟

سلام دوستان عزیز و گلم.
به خاطر اینکه داره دانشگاه شروع میشه و قطعا وقت کمتری خواهم داشت،اینه که میخوام از بین 5 تا وبلاگی که دارم،هرکدام که بیینده ی کمتری داره،و نوشتن یا ننوشتن من چندان فرق زیادی نمیکنه رو به حالت معلق در بیارم و نظر سنجی براش غیرفعال باشه پروندش مختومه بشه شاید تا سال های بعدی.
در این مدت خیلی دوستان خوب و با معرفتی داشتم که همشونو دوس داشتم و دارم.شما هم یکی از همونا هستین،اونجوری چپ چپ نگاه نکنین.

تا یکشنبه منتظر میمونم تا ببینم کی با رفتن،و کی با نرفتن من موافقه.منتظر حرفای قشنگتون هستم.

برم یا دوست دارین بمونم و بنویسم؟

این هم ادرس همه ی وب های قدیم و جدید و فعال و غیر فعالم:

www.quran-study-analysis.blogfa.com

www.mahdipourahmad.blogfa.com

www.ensanam-arezoust.blogfa.com

www.ae-fs-t.blogfa.com

www.tame-gilas.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 16:45  توسط مهدی  | 

چشمه من بگو چی دیدی غصه خوردی
چیکو چیکه چند تا ناودونو شمردی
چشمه من تو پا به ماهه چند تا بغضی
دیگه داده هرچی ابره دراوردی

میدونی چند تا نمازتو شکوندی؟
چندتا ربنای نیمه کاره خوندی؟
شونه های آسمون تر شده بس کن
میبینی خدارو تا گریه کشوندی

آخه میدونی چند تا نمازتو شکوندی؟
چندتا ربنای نیمه کاره خوندی؟
شونه های آسمون تر شده بس کن
میبینی خدا رو تا گریه کشوندی

آخه چشمه من دنیا به دیدن نمی ارزه
قصه هاش که به شنیدن نمی ارزه
اما گاهی واسه تو وقتی غریبی
قلبه اسمونا از غصه میلرزه

چشمه من حرمته اشکاتو نگه دار
میدونی چند تا غروبو گریه کردی؟
قطره قطره آب شدن ثانیه هامون
بس که لحظه های خوبو گریه کردی!

چشمه من حرمته اشکاتو نگه دار
میدونی چند تا غروبو گریه کردی؟
قطره قطره آب شدن ثانیه هامون
بس که لحظه های خوبو گریه کردی!

تو میگی خیابونا شکنجه گاهن
آینه های دل شکسته رو سیاهن
کاشکی باورت بشه ابرکه خیسم
هنوزم چند تا ستاره بی گناهه

هنوزم یکی نشسته رویه ابرا
نگرانه کفترای یا کریمه
دیگه وقته خنده های بی بهونست
چشمه من گریه نکن خدا کریمه!

هنوزم یکی نشسته رویه ابرا
نگرانه کفترای یا کریمه
دیگه وقته خنده های بی بهونست
چشمه من گریه نکن خدا کریمه!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 18:19  توسط مهدی  | 

جان؟

چه سوت و کور است این حوالی

کسی قدم نمیزند

شاید هم ره گذری رهی را میگذرد

در تاریکی

که دیده نشود

تاک تاک تاک...

این صدای قدم های اوست و صورتش سیاه و سایه است

دیده نمیشود

سیاهی تو کیستی؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 21:9  توسط مهدی  | 

علی معلم

حتي تماشا تاراج تيشه است
ديوار حاشا محتاج ريشه است
دريا به دريا آئينه باشيم
بيش از هميشه بي كينه باشيم
چون بهار ، اي نگار ، بگذر به گلشن
گل بيار گل ببار ،اي گل به دامن
اي مه دوباره شب گريه بارست
چشم ستاره شب زنده دارست
مرهم سرشته است اي تيره بختان
بال فرشته است گل بر درختان
بال فرشته است شاخه درختان
چون بهار ، اي نگار ، بگذر به گلشن
گل بيار گل ببار ،اي گل به دامن
آن چشمه جاري آب حيات است
وان گل كه داري شاخه نبات است
گلگشت جنگل ، گلگشت درياست
دريا و ساحل چشم تماشاست
بي گريه ابر گلشن نخندد
بي گريه شمع روشن نخندد
اي بر لب جو ، در دست بالا
تشنه ست آهو ، جو را ميالا
چون بهار ، اي نگار ، بگذر به گلشن
گل بيار گل ببار ،اي گل به دامن

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 11:47  توسط مهدی  |